تبليغاتX
دخترک مزاری

دخترک مزاری

شعر ، خاطرات و عکس

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

 

 

 

 

 

سلام

گپی خاصی برای گفتن ندارم


برتان یک شعر میمانم در ای پست که خودم شخصا عاشق ای شعر از شاعر توانا

**استاد شهریار** استم . سر بلند باشین تا بعد ... یا علی

 



 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 21:23 موضوع شعر | لینک ثابت


عکس های زیبا از هزارجات افغانستان منطقه(عولیاتک)

 

 

سلام سلام سلاممممممممممممم

اوهههههههههه بالاخره آپ کدم

بسیار وقت شد نی ؟

از یک ماه زیادتر شد فکر کنم

خدا کنه که مره از یاد نبرده باشین کتی ای قدر وعده شکنی

خو دوستان نازنین قند شیرین نبات چطو استین قندولکا

خدا کنه خوب جور و صحت مند باشین

مه هم خوب استم و جایتان خالی خوش تیر شد

اول از همه می خوایم از دوستان عزیزی که نظر دادن تشکر کنم

 بسیار زود به کلگی شما مهربانا سر خاد زدم

ایمدفه ۱۷ روز کابل بودم حتما می پرسین خی چرا زودتر آپ نکدی

۲ دلیل داره

۱- وضعیت خراب برق  ۲- یک چند وقت حوصله حتا زندگی کدن هم نبود چی برسه به دیگه چیزا

خو به هر صورت بالاخره آپ کدم

و اما سوغاتی

 

عکس های بسیار بسیاررررررررررررر زیبا از یکی از مناطق کوهستانی افغانستان به نام عولیاتک

 

که در ولایت میدان وردک, ولسوالی بهسود,  قرار دارد.

 واقعا زیباست حتما ببینین  اطمینان دارم که خوشتان میایه

 

البته مه خودم شخصا یک دفه رفتم به ای ولایت و به ای منطقه آن هم فقط بری یک ساعت که برای انجام

 

کاری بود  و چیزی زیادی نمی فاموم که در اختیار شما عزیزا بانم

و البته ای عکس ها توسط برادرم گرفته شده که بره تفریح به ای منطقه ی زیبا رفته بودن 

خوب امیدوار استم لذت ببرین از دیدن عکسها

و راستی دیگه وعده نمی کنم که زود آپ کنم

اما کوشش میکنم که هر وقت آپ کدم خواندنی باشه برای شما دوستان عزیز

هر جای که هستین موفق و دلتان شاد باشه

تا آپ دیگه به امان خدا باشین...

 

 


تابستان ۱۳۸۵ ـ منطقه میدان


تابستان ۱۳۸۵ ـ میدان



تابستان ۱۳۸۵ ـ میدان

تابستان ۱۳۸۵ ـ میدان


خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک



خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک

خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک



خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک

خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک

خزان ۱۳۸۷ ـ علیاتک


 

نوشته شده توسط دنیا در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 16:18 موضوع عکس | لینک ثابت


سلام

آمدم بگم که من برای یک چند وقت میرم مسافرت

حتما می پرسین کجا ؟

خوب میگم برتان

من دوباره میرم کابل برای مدتی میرم عاروسی

از تمام دوستان قندی که همیشه لطف دارن و میاین به ای ویرانه تشکر می کنم

و از دوستای نازنینی هم که نتوانستم بیایم پیششان معذرت میخایم امید که مره ببخشین

انشالله بعد از ای که از کابل آمدم حتما میایم پیشتان

راستی برم دعا کنین که بخیر برم و پس بیایم

دفعه پیش که خدا رحم کد

خوب مه برم دیگه

خوش و موفق باشین

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در شنبه 13 مهر1387 ساعت 0:17 موضوع عمومی | لینک ثابت


عید مبارک

  

عید سعید فطر مبارک

 

 

 

 

 


سلام عزیزان
اول از همه عید فرخنده و سعید فطر را به تک تک شما نازنینا تبریک و مبارک باد میگویم .
خدا کنه که زندگی به کامتان باشه و هر جای دنیا که هستین موفق و خوش باشین .
خوب ماه رمضان هم گذشت و یک ماه دیگر از ماههای خدا باز هم خلاص شد .

 

امیدوار استم که طاعات و عبادات همه ی ما و شما در این ماه مبارک مقبول درگاه ایزد منان
قرارگرفته باشد .
امروز در افغانستان مصادف است با روز اول عید ولی اینجا فردا عید می باشه 
البته اکثر افغانهای ما امروز در پاکستان با افغانستان عید کردن .


و همان طور که می فامین در افغانستان و همچنین پاکستان 3 روز عید می باشه یعنی 3 روز
رخصتی عمومی است .
البته مکاتب 7 روز رخصت استن . من خو شکر مکتبم 2 سال است که خلاص شده .
هر چند که خاطره ی چندان خوشی از دوره مکتب خود در پاکستان ندارم .


لیکن یادم است نزدیک عید که می شد در تمام صنف ها بحث سرکالای عید
و خینه کردن دستها در شب عید بود .


  

 

 

مضمون بسیار جالبی بود برای دخترا ,  همرای علاقه خاصی از لباسای عید خود
به هم دیگه می گفتن . 

به خصوص بین دخترای که در صنفای بالا بودن یعنی صنفای 11 و 12 که ما بودیم

ای بحث داغتر بود .

 

در صنف ما شاید تنها کسی که نی لباس عید جور میکد و نی دست خوده

خینه میکد من بودم .
از خینه خو خوشم نمی یایه و کالا هم اگه پیش می آمد جور میکدم اگه نه که هیچ .

البته نی ایکه توانشه نداشته باشم بلکه 6 سال زندگی در ایران مرا از این رسما بسیار دور ساخته بود و گذشته از او فامیلی هم در ایجا نداریم که عید همرایشان جشن بگیریم .

 

قسمی که شما هم می فامین در ایران عید ها را زیاد کلان نمی گیرن .

فقط سال نو را بزرگ می گیرن . لیکن اینجا بر عکس است .

 

سال نو فقط یک روز رخصتیست ولی عید ها را بزرگ گرفته

و با شور و هیجان خاصی از آنها تجلیل میکنن .

اما  با همه ی اینها بعد از گذشت 4 سال از زندگی من در اینجا از رسم و عنعنه های که در این
ایام رایج است بسیار خوشم آمده . 

و واقعا به نظرم بسیار زیبا است و هیجان خاصی به آدم میته .

 

هر چند که از زمانی که آمدم اینجا ایام عید و سال نو برای من همرای روزهای عادی هیچ

فرقی نمیکنه اما شور و حرارتی که  این ایام داره انسان را خوش میسازه .

شاید اگر در کشور خود بودم این ایام خیلی فرق میکد برایم .

خوب زیاد پر گفتم نی ؟


از صمیم قلب آرزو میکنم که روزی برسه که عید را با تمام شما هموطنان عزیز
در افغانستان آباد و زیبا جشن بگیریم .
عید خوبی داشته باشین تا بعد علی یارتان باد .................. 


 

نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 16:40 موضوع عمومی | لینک ثابت


شب قدر

 

 

سلام دوستان

 

طاعات و عبادات و نماز روزه هایتان قبول باشه .

 

از اینکه دیر آپ کدم و نتانستم پیشتان بیایم از تمام شما عزیزان معذرت می خوایم .

 

امیدوار استم این دلیل نشوه که شما مرا فراموش کنین .

 

تا جای که بتانم کوشش می کنم که دیگه شرمنده شما نشوم .

 

مشکلات و گرفتاریهای زندگی زیاد است و تشویش و بلاتکلیفی اعصاب هیچ کاری را به آدم نمیمانه.

 

خوب در ماه مبارکی قرار داریم و شبهای پر فضیلت قدر هم از راه رسید تا دلها دو چند آسمانی شوه .

 

شهادت حضرت علی (ع) را به تمام شیعیان جهان و شما دوستان نازنین تسلیت میگم .

 

امیدوار استم از این شبهای عزیز نهایت استفاده و ثواب را ببریم و من را هم از دعا فراموش نکنین .

 

قربان همه ی شما ..... خوش و موفق و پایدار باشین .

 

 

  

 همیشه پاره ای از حرف های من با توست
همیشه دست نیازم، خدای من با توست 

من از دریچه شب های قدر لبریزم
ولی گشودن زنجیر پای من با توست 

مرا ببر به تماشای باغ های بزرگ
به قصه های رفیعی که جای من باتوست 

نه من توأم، نه تو من، هم تو در منی، هم من
که ابتدای من و انتهای من با توست

همینکه از تو بگویم برای من کافیست
همینکه پاره ای از حرف های من با توست

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 22:1 موضوع عمومی | لینک ثابت


ماه مبارک رمضان

 

 

سلام

 

خوب دوستان گل ماه رمضان هم از راه رسید .

 

فکر می کنم در پاکستان روز سه شنبه مطابق باشه با اول ماه رمضان و در افغانستان هم

 

 به همین شکل هر چند که هنوز دقیقا ً معلوم نیست .

چه قدر روزها و هفته ها و ماه ها زود میگذره . ادم اصلا متوجه گذشت زمان نمیشه .

 

خوب می خوایم یکی از رسوم را که در افغانستان و زادگاهم شهر مزار شریف در ایام ماه

مبارک رمضان رایج است را برتان نوشته کنم.

 

 تقریبا ۱۰ سال پیش زمانی که من یک دخترک خورد سال بودم و در مزار شریف زندگی میکدم.

 

در اواخر ماه رمضان گروهی از بچای (پسر ها ) منطقه ی ما جمع میشدن که به نام گروه

 

رمضانی یاد میشدن .

 

طبل زنان به دروازه ی خانه های مردم نیمه شب می رفتن و شعر می خواندن .

 

متاسفانه من شعر کاملش را فراموش کدم فقط یک بیتش یادم مانده که در افغانستان بسیار

 

معروف است.

 

رمضان گشته گشته باز آمد                                  بی نمازا سر نماز آمد

  

آن قدر می خواندن تا صاحب خانه نظر به توان خود مقداری پول یا نان یا میوه خشک و یا هر

 

 چیزی دیگر که پول زیادتر رسم بود را به عنوان تحفه ی رمضانی به آنها میداد.

 

چیزی که بسیار این رسم را جالب و جذاب می ساخت این بود که اگر صاحب خانه می توانست

 

 بالای گروه رمضانی آب بندازت آنها حق گرفتن پول یا همان تحفه را نداشتن .

 

ولی اگر صاحب خانه به این کار موفق نمی شد باید رمضانی آنها را میداد . در غیر آن صورت

 

آنها آنقدر می خواندن تا تحفه خود را دریافت کنن .

 

البته این رسم هنوز هم وجود داره در بسیاری از نقاط افغانستان ودر پاکستان شهری که من

 

هستم هم این رسم با کمی تفاوت وجود داره .

 

خوب دوستان مهربان و دوست داشتنی آرزوی موفقیت و سر بلندی شما عزیزان را در هر

 

لحظه از زندگی تان خواستار استم و این ماه مبارک ماه میهمانی خدا را پیشاپیش به شما

 

تبریک و تهنیت میگم .

 

امیدوار استم که این ماه ماه پر سعادتی باشه برای ما و شما و بتوانیم یک قدم به خدا

 نزدیکتر شویم . و من را هم از دعای خیرتان فراموش نکنین .

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت 2:30 موضوع عمومی | لینک ثابت


سفر من به کابل

 

 

سلام دوستان قند چطوراستین؟

 

امید که همگی خوش و خرم باشین و عافیت داشته باشین

 

من روز شنبه از کابل پس آمدم. لیکن بخاطره وضعیت خراب برق نتوانستم که آپ کنم.

 

 به هر صورت می خوایم از ای سفر 10 روزم برتان بگویم .

 

من روز 4 شنبه فکر کنم که 12 آگست بود که از پشاور به طرف کابل حرکت کدم .

 

که ای کاش نمی رفتم  در تمام عمرم ایقدر مسافرت خراب نداشتم .

 

البته به جز دفعه اول که به ایران رفتم که باز در پستای بعدی داستانشه برتان میگم .

 

اولین بدبختی هوای گرم بود که واقعا دیگه از تحمل خارج بود.

 

 بخصوص در قسمت مرز طورخم که مسافتی زیادی را باید پیاده بری.

 

 به هر بدبختی که بود بالاخره سوار موتر شدیم و به طرف جلال آباد حرکت کدیم.

 

 اول خوش بودم که برو حداقل راه سروبی که بند نیست در راه خو بی غم استیم.

 

لیکن ای چانس بدی که من دارم هیچ کس نداره. از جلال آباد که تیر شدیم.

 

چند کیلومتر جلوتر از سرکی که به طرف لغمان میره بخاطره خوردن نان چاشت پایین شدیم

 

 و در رستورانتی که کنار دریای کابل بود رفتیم.

 

ساعت حدودا 12:30 بود من و برادرم رفتیم کنار دریا تا چند تا عکس برای وبلاگم بگیرم.

 

همان طور که وعده کده بودم.

 

البته متاسفانه به غیر از ای عکس ها عکسی دیگه ای از خود کابل نتوانستم بگیرم.

 

چرا که من سر عروسی رفته بودم  و کلا ای مدت به خریدن کالا

 

 و چند روزی هم که مصروف عروسی بودیم تیر شد.

 

نشد که از بعضی جاهای کابل دیدن کنم و عکس تهیه کنم برتان شرمنده دیگه.

 

خلاصه بعد از صرف نان چاشت میخواستیم دوباره حرکت کنیم که گفتن راه بند شده.

 

وقتی پرسان کدیم که چرا راه بند شده گفتن که دو تا تانک تیل را نفرای حزب اسلامی

 

 به رهبری گلبدین حکمت یاراز سر کوه همرای راکت زدن.

 

وفعلا افراد امنیتی درحال پاکسازی سرک هستن سرک بسیار داغ می باشه

 

 و همچنین ممکن است که هنوزاو جنایت کارا بالای کوه باشن و رفتن فعلا خطرناک است.

 

 تعداد زیادی از زنها و اطفال و مردها در زیر سایه ی درختها نشسته و منتظر باز شدن راه بودن.

 

بالاخره بعد از 2 ساعت راه باز شد و موتر ها حرکت کردن.

 

وقتی به منطقه ی که تانکهای تیل منفجر شده بودن رسیدیم هنوز در آتش بودن و می سوختن.

 

 سنگهای اطراف جاده مثل زغال تازه شده سرخ بودن و همه چیزبوی ترس هر آن مردن را می داد.

 

راستش وقتی از آن منطقه تیر شدیم من که کلمه خود را خواندم و فکر میکدم که همین حالا یک

 

 راکت میایه و به موتر ما میخوره و در اوج جوانی به دیار باقی سفر میکنم.

 

اما این پایان ماجرا نبود بخاطره دو طرفه بودن جاده ترافیک سنگینی شده بود شاید به کیلومترها موتر

 

 ایستاده بود و پولیس در حال آزاد ساختن راه بود.

 

 تا اینکه بعد از 1 ساعت موتر ما از ترافیک خلاصی یافت و به مسیر خود به طرف کابل ادامه دادیم .

 

ساعت 5 عصر بود که به کابل رسیدیم همگی دچار ضعف و موتر گرفتگی شده بودیم.

 

 من بارها ازاین را رفته و آمده بودم لیکن هیچ وقت این قدر اذیت نشده بودم

 

 من که تا صبایش هم مریض بودم.

 

چند روز بعد از اینکه ما به کابل رسیدیم ازخبر ها شنیدیم که افراد همین حزب 10 نفر فنلندی را در مسیر

 

 شاهراه جلال آباد وسروبی کشتن و 16 تن را زخمی ساختن.

 

خلاصه سفر 10 روزی من مثل دیگه روزهای خدا مثل برق و باد تمام شد.

 

 و ما دوباره به دیار غربت برگشتیم.

 

 که در راه برگشت هم دچار مشکلاتی شدیم اما بخیر گذشت.

 

 خوب این هم چند تا عکسی که در بالا ازش برتان یاد کدم .

 

 دوستای گل ازشما می خوایم وقت دیدن عکسا از صمیم قلب برای آرامی و امنیت و صلح و ثبات افغانستان

 

دعا کنید تا شاید روزی ما هم کشوری آباد و متحد داشته باشیم .

 

 

دوستای نازنین برای دیدن عکس ها به شکل کامل بر روی آن کلیک کنید .

 

 

 

     

 

  

 

 

سر افراز

 

کامگار

 

و پایدار باشین.....

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 17:56 موضوع عمومی | لینک ثابت


مزار شریف (مرکز بلخ بامی)

 

سلام دوستان گل خوب استین ؟ خوش استین ؟ عافیت دارین ؟

امیدوار استم که همگی جور و موفق باشین . 

 

اول از همه باید از کلگی تان تشکری کنم که ای قدر لطف دارین

و همرای نظرات مقبولتان مره دلگرم می سازین .

و دوم ایکه چند روز میشه که وضعیت برق در پشاور بسیار خراب شده

البته از زمستان بعد از ایکه بینظیر بوتوی بیچاره را انتحاری کدن

برق اینجا بلکل بی سرُ شد .

 از همان وقت تا به چند روزپیش در 24 ساعت 6 ساعت برق نداشتیم .

اما چند روز میشه در 24 ساعت 6 ساعت برق داریم . 

همین حالا هم که ای پست آپ کدم چند بار برق رفت و هر بارهم تمام نوشتایم هوا کد

 و باز مجبور شدم پس از سر نوشته کنم .

شایعه است که طالبا یک برج برق باز از بین بردن ای طالبا هم که شده یک درد بی درمان.

خوب به هر صورت دعا کنین که زودتر برق اینجا جور شوه

که من هم زود زود بتانم آپ کنم تا شرمنده تان نباشم .

و هم چنین من روز چهار شنبه برای مدت ۱۰ روز کابل جان میرم البته شایدم کمتر یا زیادتر

 از ۱۰ روز بانم و اگه تانستم چند تا عکس برایتان سوغات خاد آوردم. 

 

و دیگه دوستای قند در ای پست میخایم معلومات مختصری در مورد زادگاهم که دوران

 

طفولیت من هم درآنجا سپری شده یعنی شهر مزار شریف برایتان بدهم .

امیدوار استم که خوشتان بیایه و اطلاعاتی هر چند کم از ای شهر زیبا بدست بیارین .

 

 

مزار شریف

 

 

مزار شریف مرکز ولایت  بلخ در شمال افغانستان‌ موقيعت داشته و از جمله پنج شهر عمده

افغانستان ( کابل، هرات ،قندهار و جلال آباد) ميباشد.

این شهر را برای آن مزار شریف می‌خوانند که به عقیدهٔ اهالی آن حضرت علی، امام اول

شیعیان در این شهر مدفون است. مزار شریف تقریباً در ده کیلومتری شرق شهر باستانی

 بلخ است.

 

 

 

 

 

در عصر شاهرخ شاه تیموری، به همت همسرش گوهرشاد بیگم، در این شهر مزار بزرگی

 تعمیر گشت که هنوز هم پابرجا است. در این مزار کتابی است به نام تاریخچهٔ روضهٔ شریف

 که در آن آمده است که این محل، مزارحضرت علی(ع) است. همچنان بر روی یکی از

دروازه‌های شهر شعری از عبدالرحمن جامی حک شده، که چنین است:

 

گویند که مرتضی علی در نجف است                             در بلخ بیا ببین چه بیت الشرف است 

 جامی نه عدن گوی و نه بین الجبلین                              خورشید یکی و نور او هر طرف است

 

همچنان هر سال در نوروز در مزار شریف جشن بر پا می‌شود، که به نام میله گل سرخ

مشهور است. و این جشن 40 روز دوام می‌کند. مزار شهر زیبای است.

 همه ساله مردم از تمام افغانستان در ایام سال نو به این شهر میایند و سال نو را جشن

 میگیرند و با بر افراشتن جنده روضه شریف سال نو راآغاز می‌کنند.

 و هم چنین مزارشريف 500 كيلومتر از كابل فاصله دارد.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 2:35 موضوع عمومی | لینک ثابت


پاسپورت

 

 

سلام دوستای نازنین و گلم چطور استین؟ خوب استین ؟ زندگی به کامتان است ؟

 

امیدوار استم که جور و خوب و صحت مند باشید.  باز نشد که زودتر آپ کنم میفامین چرا؟ 

 اول ایکه از کابل جان میهمان داشتیم  هیچ فرصت نمیشد که بیایم برتان راز دل کنم.  

 

و دیگه ایکه چند روز مصروف پاسپورت گرفتن بودم که خودش یک جنجال کلان بود که داستانی

 

 شده بود  خو برتان میگم فقط سرم خنده نکونین ها .

 

تقریبا ۲ هفته پیش  برای پاسپورت گرفتن به قونسلگری افغانستان در پشاور رفتم. اول باید

 

 عریضه نوشته می کدم یعنی درخواست پاسپورت میکدم. بعد از ایکه ورقه عریضه را گرفتم

 

در اتاقی که مخصوص خانمها است رفتم نشستم تا نوبتم شوه برای گرفتن امضای قونسل.دیدم زیاد

 

طول کشید من هم یک دانه ساجق( آدامس) از دیسکولم(کیف) کشیدم شروع کدم به جویدن.

 

 خلاصه بعد از یک ساعت نوبتم شد راهنماییم کدن به طرف اتاقی که روی دروازش نوشته

 

شده بود ( معاونیت ). وقتی داخل شدم دو نفر دیگه هم بودن یک زن و شوهر جوان که هنوز

 

 کارشان خلاص نشده بود من هم منتظر شدم تا کار شان خلاص شوه .چند دقیقه طول کشید

 

 من هم در این مدت داشتم به اطراف اتاق که پر بود از عکسهای آدمایی سر شناس و نقشه

 

 های مختلف افغانستان و یک عکس کلان از کرزی و بعضی چیزهای دیگر نگاه میکدم و با دقت

 

 نوشته های که روی دیوار بود را میخواندم .

 

که دیدم او دو نفر رفتن من هم بلند شدم رفتم به طرف میز قونسل که یک پیرمرد تقریبا ۷۰

 

ساله بود بعد از ایکه سلام دادم عریضه ره دادم . دیدم طرفم بد بد میبینه  یک قسم طرفم

 

 بدقار میدید که فقط بگو کدام مجرم پیش رویش ایستاد است.

 

 یک دفعه گفت ساجقته بکشهمرای لحن بسیار تند گفت اینجه دفتر است وقتی که اینجه

 

آمدی فکر کو که به دفتر ریاست جمهوری آمدی و فکر کو من هم حامد کرزی استم من که

 

 نو یادم آمده بود که ساجق ده دانم است و با گب زدن تند او قونسل کله خراب

 

حیران مانده بودم .

گفتم میبخشین فراموشم شده بود جواب مره نداد یک مردی دیگه که پالویش ایستاد

 

 بود گفت بُبخشینش خیر است فکرش نشده یک دفعه گفت نی بان که انسانیته یادش بتوم.

 

 ای گپه کی زد من هم سیمای مغزم شارتی کدگفتم من که از شما معزرت خواستم

 

 فکرم نبود اگه نی من هم ایقدرمیفامم و قصدم هم اصلاْ بی احترامی نبود .

 

هیچی نگفت عریضه ره دید گفت کو پس تذکیره ات گفتم ندارم گفت نمیشه باید تذکیره داشته

 

 باشی تا پاسپورت بگیری میخواستم بگم هر چیزی دیگه که کار باشه عوض تذکیره میارم

 

( بخاطره که کنار دروازه قونسل نوشته بود برای گرفتن پاسپورت تذکیره , کارت مهاجرت

 

پاکستان و هر سندی دیگر که ثابت کند که شما افغانی هستید قابل اعتبار است ).

 

که یک دفعه شروع کد به غال مغال برو بیرون نمیشه میری یا پولیسه بخوایم دیگه بسیار

 

 اعصابمه خراب کده بود گفتم ضرورت به پولیس نیست خودم میرم گفتم از انسانیتی که

 

گپ میزدین همین بود ؟ آمدم بیرون اعصابم خراب بود هر چه فاش یاد داشتم نثار مبارک خرزی

 

 وطن فروش و تمام مزدورای زیر دستش کدم.

 

خلاصه کلگی سرم قار شده بودن که چرا جوابشه دادی میماندی هر چی که میگفت کارت بند است

 

 مجبور استی دیگه ولی من هیچ وقت نمی تانم تحمل کنم کسی حالا هر کسی که با شه بدون دلیل

 

 توهین کنه مره . شما قضاوت کنین یا نه ساجق جویدن من ایقدر رفتار زشت بود که مره به ای حد

 

توهین کنه؟ در حالی که من اصلا در او لحظه نمی جویدم فقط ده دانم بود و وقتی که من منتظر بودم

 

 تا او دو نفر برن ای پیرمرد عقده ای دیده بوده که ساجق میجوم.

 

 در هر صورت دفعه دیگه که مادرم رفت و خواهش کد از خر شیطان پایین آمد و گفت برین کاپی تذکیره ۳

 

 نفر را همرای دست خطشان که شهادت داده باشن که شما افغانی استین را بیارین .

 

  بعد از انجام کار ها دیروز رفتم که پاسپورت دریافت کنم  بر عکس دفعه قبل خوش خلق بود و حال

 

مره پرسید و گفت چرا رنجور استی دفعه اول خو بسیار خوش بودی(یک کمی مریض بودم).

 

بله دوستای عزیز دلیل ایکه این قضیه را گفتم این بود که  متاسفانه بسیاری از کسانی که امروز دارای

 

پست و مقامی هستن در افغانستان از آن فقط برای زور گفتن و شکستن غرور  و حقیر شمردن مردم

 

 استفاده میکنن و و بدبختانه بعد از ۳۰ سال جنگ تعصب های قومی و مذهبی به حدی زیاد است که در

 

 هر دفتر یا جای رسمی دیگه که مراجعه کنی از نظر قومیت و مذهب به تو میبینه در حالی که یکی

 

نیست به این ها بگویه که مگر شما برای خدمت به مردم در این پست قرار ندارین پس چرا بجای

 

خدمت و درک مشکلات مردم از مقام خود برای زور گفتن به مردم استفاده می کنین . حال من گنه کاردر

 

 اینجا اما باور کنید من در همان روز کسایی را دیدم که تمام مدارکشان تکمیل بود اما بازم همرایشان

 

 رویه صحیح نمی کدن. 

 

  موفق

 

 خوش

 

 و پیروز باشین...

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت 19:52 موضوع داستان | لینک ثابت


میلاد با سعادت حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک باد

 

 

 سلام دوستان نازنین  چطور هستین؟

امیدوار هستم که خوب و خوش و خرم باشین

من هم خوب هستم قصد داشتم زودتر آپ کنم

 اما فرصت نشد یکمی مصروف بودم

اینجا یعنی پشاورچند روز میشه هوا بسیار گرم شده

فکر میکنم ۵۰ درجه باشهچونکه ازگرمی زیاد نمیشه از خانه بیرون رفت

ولی بی بی سی نوشته ۳۳ درجه و بارانی  مردم چه دروغایی که نمیگن

خوب از این حرفها که بگذریم

 امروز میلاد مولای درویشان حضرت علی (ع) وروز پدراست

 

این روز فرخنده رابه تمام شما دوستان عزیز وروز پدررا به تمام پدرهای

زحمتکش ومهربان تبریک و تهنیت عرض می کنم 

 

 

 

 

 

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را    
که به ما سوا فکندی همه سايه ی هما را    

    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين         
      به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را
    

 

 

    

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 20:8 موضوع عمومی | لینک ثابت


code setare poshte safhe JavaScript Codes

Free CursorsMyspace LayoutsMyspace Comments